شوراچیست؟

شورا یعنی همکاری,همدلی و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:53  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  | 

خواستگارى اميرالمؤمنين از حضرت زهرا

  على عليه‏السلام مى‏دانست كه پيغمبر دخترش را به عنوان ازدواج نمى‏فروشد، متاع ناپايدار دنيا در پيش رسول خدا (ص) آن ارزش و اعتبار را ندارد كه جانشين فضل و كرامت شود.
رسول خدا (ص) نماينده خدا است و از طرفى در پيشگاه خداوند تعالى سرمايه امتياز و فضيلت فقط تقوى و دانش است و فرستاده خدا هرگز غير از آنچه را كه خدا دوست دارد نمى‏خواهد و به آن اعتبار نمى‏دهد.
على پيغمبر خدا را بيش از هركس مى‏شناسد كه روح او آسمانى و ملكوتى است هرگز گرفتار قيد و بند ماديات زودگذر نشده و نمى‏شود اما لازم است در اين عقيده از ديگران نيز گواهى و اعتراف بگيرد لازم است آنها كه در امر ازدواج رقيب او هستند و به غرور مال و دارايى خود از فاطمه (س) خواستگارى كرده‏اند اقرار كنند كه درهم و دينار، ملاك فضيلت نيست. ملاك، تقوى است كه آنها فاقد آن مى‏باشند اين اعتراف، بر آنها حجتى بزرگ بوده باشد. حجتى بزرگ براى روزهايى كه در پيش خواهد بود.
آنها كه به آن حضرت گفته بودند كه شما در مورد خواستگارى دختر پيامبر (ص) قدم به جلو بگذاريد، در دنباله سخنان خود گفتند اى على! تو از ما بهتر مى‏دانى كه رسول خدا (ص) در بند مال و متاع دنيا نيست آنچه در نظرش گرانبها است در تو وجود دارد او جز به تقوى و دانش به چيزى اهميت نمى‏دهد على عليه‏السلام كه در مزرعه‏اى مشغول آبيارى درختان بود از كار دست كشيد و شتر خود را به خانه آورد و سر و صورت خود را شستشو داد و به خدمت رسول خدا (ص) شرفياب شد و درب خانه آن حضرت را كوبيد، رسول خدا (ص) به ام‏سلمه فرمود ببين كيست درب خانه را مى‏كوبد؟ ام‏سلمه پرسيد كيست؟
بانگى دلنشين شنيده شد كه باز كنيد منم.
اين صدا از هر چيز خوش‏تر براى پيامبر (ص) بود فرمود: باز كن اى ام‏سلمه زودتر اين، آن كس است كه خدا و رسولش دوستدار او هستند.
ام‏سلمه عرض كرد: كيست او يا رسول‏اللَّه كه اين چنينش بلند مى‏ستايى؟
فرمود: اى ام‏سلمه آرام باش او مردى است كه در حواديث سخت و بزرگ هرگز ناتوان و زبون نمى‏شود و اظهار ضعف و سستى نمى‏كند او برادر و پسر عموى من، محبوبترين خلق خدا در نزد من است ام‏سلمه با شتاب رفت و در را گشود على عليه‏السلام وارد شد و سلام كرد و به اذن رسول خدا (ص) نشست اما سر بزير انداخت.
رسول خدا (ص) فرمود: پسر عموى عزيز، گويا به حاجتى آمده است و از حياء اظهار نمى‏كند ولى دوست دارم كه آشكارا هر چه هست بگويد قصه چيست؟
على عليه‏السلام كه گويى منتظر صحبتى بود عرض كرد: آرى يا رسول‏اللَّه مرا حاجتى است كه از على عليه‏السلام شرم دارم ولى كرامت رسول خدا (ص) و محبت خاصى كه به من دارد اجازه مى‏دهد كه آشكارا بگويم.
اى رسول خدا پدر و مادرم فداى تو باد، تو همان بزرگوارى هستى كه مرا در كودكى از پدر و مادرم گرفتى، و مرا از غذاى خود پروراندى، به آداب خود مؤدبم فرمودى؟ تو براى من از پدر و مادر مهربانتر و خوب‏تر بودى، امروز اندوخته دنيا و آخرت من نيز تو هستى، دوست دارم همانطور كه خداوند بازوى مرا به وجود تو نيرومند كرد، از بركت تو مرا به همسرى نيكو نيز برساند، من به اين اميد به سوى حضرتت شتافته‏ام زيرا دخترى را كه من خواستار او هستم در خانه صاحب اختيار من زندگى مى‏كند.
رسول خدا (ص) از خوشحالى چهره‏اش شكفته و متبسم گشت، آرى على جان چنين است كه مى‏گويى ولى براى اين كار چه تهيه كرده‏اى؟
يا رسول‏اللَّه بر آنچه مالك آن هستم شما داناتر هستيد و شما خوب مى‏دانيد كه جز يك زره و شمشير و شتر آبكش چيزى از متاع دنيا برنگرفته‏ام.
رسول خدا (ص) فرمود: بسيار خوب من امشب با فاطمه (س) در اين مورد صحبت مى‏كنم اميد است فردا تو را آنچنان كه دوست دارى ملاقات نمايم.
همواره به حكم قرآن پاكان نصيب پاكان هستند
الطيبات للطيبين والطيبين للطيبات.
زنان پاك طينت مخصوص مردان پاك‏نهاد و مردان پاك براى زنان پاك‏سرشت ذخيره شده‏اند.
در برخى از كتب اينگونه آورده‏اند.
برخى از صحابه از اميرالمؤمنين على عليه‏السلام خواستند كه چرا به خواستگارى حضرت زهرا عليهاسلام نمى‏رويد؟ ايشان در جواب فرمودند كه من چيزى ندارم گفتند پيغمبر (ص) از شما چيزى نمى‏خواهد و پس از آن على عليه‏السلام به خانه پيغمبر (ص) رفت و از شرم و حيا نتوانست چيزى بگويد و منظور خود را به عرض برساند بدون نتيجه برگشت روز دوم به محضر رسول خدا (ص) شرفياب شد. باز هم عرق شرم بر پيشانى مباركش نشست و بدون نتيجه برگشت ولى روز سوم كه به حضور سرور كاينات رسيد پيغمبر (ص) خودش فرمود: يا على آيا حاجتى دارى؟ عرض كرد آرى. رسول خدا بلافاصله فرمود بگو گمانم به خواستگارى زهرا آمده‏اى! عرض كرد آرى، يا رسول‏اللَّه در اين موقع جبرئيل نازل شد و گفت يا محمد خداوند سبحان امر فرموده است كه فاطمه را به ازدواج على مرتضى درآورى. (1)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:44  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  | 

پيشنهاد خواستگارى حضرت زهرا به اميرالمؤمنين

  روزى ابوبكر، عمر، و سعد بن معاذ به اتفاق گروهى ديگر در مسجد گرد آمده بودند و از هر درى سخن مى‏گفتند. سخن از دختر پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) شد.
ابوبكر گفت: خواستگارانى كه رفته‏اند پيشنهادشان رد شده، پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) فرموده كه تعيين همسر فاطمه (عليهاالسلام) با خداست. تنها على (ع) در مورد خواستگارى تاكنون اقدامى نكرده است. شايد به خاطر تهيدستى از انجام اين كار سر باز مى‏زند. با اين همه برايم روشن است كه خدا و پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) زهرا (ع) را براى او نگه داشته‏اند. آنگاه ابوبكر رو به دوستانش كرد و گفت: مايليد نزد وى رويم و ماجرا را برايش بازگو گوييم و ببينيم آيا او مايل به ازدواج است؟
سعد بن معاذ از اين پيشنهاد استقبال كرد، سپس به اتفاق عمر و ابوبكر از مسجد خارج شدند و به جستجوى على (عليه‏السلام) پرداختند. او در خانه نبود، اطلاع پيدا كردند كه او در تلاش براى معاش در نخلستان يكى از انصار به وسيله شترش به آبكشى و آبيارى نخلها مشغول است.
به سويش شتافتند. على (عليه‏السلام) فرمود: از كجا و به چه منظورى آمده‏ايد؟
ابوبكر به بيان ماجرا پرداخت و در پايان گفت من صلاح مى‏دانم هرچه زودتر در خواستگارى فاطمه (ع) تعجيل كنى. (1)
على (ع) نيز يادآور شد كه اين وصلت آرزوى من است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:42  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  | 

 

رشد و بالندگى حضرت زهرا (س)

  دوران كودكى فاطمه زهرا (ع) همزمان با يكى از پرشكوه‏ترين دوره‏هاى تاريخ اديان، تاريخ انبياء و كل تاريخ بشريت است. چرا كه وقتى آن نور چشم پيامبر و سرور بانوان عالم چشم به جهان گشود، زمانى بود كه دوران رسالت پدر بزرگوارش تازه آغاز گشته بود و مى‏رفت تا جهان را فروپوشاند و زمان و مكان را درنوردد و تا صبح قيامت پرتوافشانى كند و درست به همين دليل همزمان بودن دوران كودكى فاطمه (ع) با چنان برهه‏ى عظيمى از تاريخ است كه مى‏بينيم سنين كودكى آن ميوه‏ى دل پيامبر، با دردها و رنج‏ها و مرارت‏هاى بسيار نيز توأم است. زيرا وى در خانواده‏اى به دنيا آمده بود كه آقاى خانه از سوى خداوند متعال به آقايى و سرورى تمام جهان بشريت برگزيده و مبعوث شده بود و همين امر موجب گشته بود كه آقاى آن خانه و سرور عالميان مورد حقد و حسد و خشم و كينه‏ى گروهى از نابكارترين و سياه‏دل‏ترين مشركين و كفار زمان قرار گيرد. آرى وقتى رسول خدا مورد خشم و كينه‏ى دشمنان قرار داشت، وقتى كه دشمنان، تمامى پيروان و ياران و دوستان او را نيز از آزار و ايذاء در امان نمى‏گذاشتند، پيداست كه خانواده‏ى آن بزرگوار نيز از آن همه رنج و عذاب مصونيت نداشت و در اين ميان شايد بتوان گفت كه طفل خردسال پيامبر، به دليل همان طفوليت و حساسيت روحى، سنگينى، بار عذاب و ايذاء مشركين و كفار را بيش از ديگران بر شانه‏هاى لطيف و شكننده‏ى خود احساس مى‏كرد.
با اين همه، آشكار است كه فاطمه (ع) از همان آغاز طفوليت همزمان با رشد و شكوفايى آئين عالمگير اسلام، ناظر آن همه تلاش‏ها و كوشش‏هاى پرثمر پدر گرامى و فداكارش و شاهد همراهى‏ها و ايثارگريهاى مادر رنجديده و وفادارش بوده است. آن طفل خردسال، با چشم خود مى‏ديد و با احساس لطيف كودكانه‏اش درمى‏يافت كه پدر و مادر بزرگوارش چگونه با آن همه مشكلات عظيم روبرو مى‏گردند و با چه اتكاء و اتكال بى‏مانندى به عنايات الهى در برابر مصايب ايستادگى مى‏كنند، و با چه روحيه‏ى پرتوان و قلب سرشار از اميد و شوق و نشاطى حل معضلات و گرفتاريهاى مسلمانان زجر ديده، با جديت و تلاش گام برمى‏دارند در هر گام به شاهد موفقيت نزديكتر مى‏شوند.
در آن دوران، هم پيامبر گرامى و خانواده‏ى ارجمندش و هم تمامى مسلمين و يارانش، از هر طرف مورد تهاجم دشمنان مشرك قرار داشتند. مشركين به انواع گوناگون، مسلمانان را آزار مى‏دادند، شكنجه مى‏كردند، زير ضربه‏هاى تازيانه مى‏گرفتند زخم مى‏زدند، از خانه و كاشانه خود مى‏راندند، در محاصره‏ى اقتصادى قرار مى‏دادند و در مجموع جان و مال مسلمانان از سوى دشمنان در امان نبود. و فاطمه (ع) نيز در اوج آن تلخى‏ها و مشكلات، با وجود خردسالى، تمام آن حوادث رنج‏آميز و مرارتهاى طاقت‏سوز را مى‏ديد و لمس مى‏كرد. آواى دردناك و ناله‏هاى سينه‏سوز مسلمين مستضعف را كه روى صخره‏هاى سوزان عربستان به اين سوى و آن سوى كشيده مى‏شدند، با گوش جان مى‏شنيد. ولى دريغا كه نمى‏توانست پدر بزرگوار خود و ياران اسلام را يارى دهد و از آنهمه رنج و تلخى رهايى بخشد. از اين رو، رام و خاموش، تماشاگر تمام آن صحنه‏هاى دردناك بود و از درد و بى‏تابى به خود مى‏پيچيد. او آن همه ناراحتى‏ها و شدت فشارها را بر دوش جان پدر احساس مى‏كرد، و روح حساس و ظريفش متأثر و متألم مى‏شد، حال آن كه مجال و توان فرياد كشيدن هم نداشت. همه‏ى دردها را به درون سينه مى‏ريخت و بغضهاى گلوگيرش را فرومى‏خورد و دم برنمى‏آورد. فقط گاهى شبها كه از صداى ناله و ضجه كودكان گرسنه و آواى دردآلود بيچارگان و مستضعفان بيدار مى‏ماند، چشم به ستاره‏هاى آسمان شفاف عربستان مى‏دوخت و در عالم كودكى اشك مى‏ريخت.
او در آن سنين طفوليت و شكنندگى، رنج همه‏ى مسلمين و محرومين را مى‏ديد، و بالاتر از همه رنج پدر بزرگوارش را كه به تنهايى بيش از همه در رنج بود و غير از دردهاى خود، بار غم ديگران را نيز بر دل مى‏گرفت و بر دوش مى‏كشيد. پدر عاليقدرش را مى‏ديد كه چگونه يكى از نابكاران حيوان صفت قريش، مشت‏هاى خود را پر از خاك و خاكروبه و زباله و آلودگى كرده و بر سر و صورت نورانى او مى‏پاشيد و چهره‏ى زيبا و قامت رعنايش را آلوده مى‏ساخت و آنگاه آن دختر خردسال و نازك‏دل و مهربان، پدر را در آغوش مى‏كشيد و در حالى كه اشك در چشم و بغض در گلو داشت، با دستهاى كوچك و ظريفش آن آلودگى‏ها را شستشو مى‏داد و سر و صورت پدر را پاك مى‏كرد. آرى اين صحنه‏ها را مى‏ديد و از شدت تأثر اشك در چشمانش حلقه مى‏زد و به ياد مادر تازه درگذشته‏اش مى‏افتاد و دلش آتش مى‏گرفت، اما با اينهمه سعى داشت پدر، اين حالت را نبيند و رنج و دردش افزون‏تر نشود.
ولى پدر، كه همه چيز برايش روشن و آشكار بود، رنج دختر كوچك را مى‏ديد و با آن لحن آسمانى و صداى زيبا و پر طنين كه فرشتگان آسمان براى شنيدنش صف مى‏بستند، دختر خردسال و مهربان را دلدارى مى‏داد و مى‏گفت: دخترم! گريه نكن و غمگين مباش خداوند يار و ياور تو است و سرانجام فتح و پيروزى عطا خواهد كرد.
بلى، دوران كودكى فاطمه(ع) بدين گونه مى‏گذشت. آن صدمه‏ها و لطمه‏هاى روحى، دختر خردسال را به تحمل رنج و درد عادت مى‏داد و توان و مقاومتش را مى‏افزود و چون فولاد آبديده‏اش مى‏كرد. و از سوى او مى‏پرورانيد، باعث مى‏شد كه نيروى صبر و استقامت و پايدارى‏اش هر چه بيشتر تحكيم يابد. و از آن جا كه دوران كودكى او همزمان با بحران مشكلات تبليغى پدر بزرگوارش رسول‏الله (ص) بود، اما در جريان اين بزرگتر شدن، چه رنج‏هاى عظيمى را مى‏ديد و تحمل مى‏كرد، فقط خدا مى‏داند و بس...
در آن زمان پيامبر اسلام، از طرف قريش، هر روز با مشكلات جديدى روبرو مى‏شد. هر روز با مسايل حاد اقتصادى و فكرى تهديد مى‏گشت و مشركين بر سر راه او، و در ارتباط با دعوت عظيم تاريخ‏ساز و جهان شمول وى، موانع و مخاطرات تازه‏اى ايجاد مى‏كردند. فاطمه (ع) هنوز كودكى بيش نبود كه گاهى مى‏ديد دشمنان قسم خورده‏ى اسلام در تعقيب جدى پدرش هستند و قصد جان عزيزش را دارند. گاهى مى‏ديد كه در ابراز كينه و دشمنى، دنائت و پستى را به جايى مى‏رساندند كه وقتى پيامبر مشغول تلاوت قرآن و سجده بر درگاه الهى بود، شكمباره و أمعا و احشاى گوسفندى را بر اندام و لباس تميز او مى‏افكندند، و آنگاه او اشك مى‏ريخت و با دستان كوچكش آنها را از لباس پدر پاك مى‏كرد. سپس در حالى كه قلب پر عطوفتش مالامال از درد و اندوه بود، خود را خسته و كوفته به خانه مى‏رسانيد و در گوشه‏اى خلوت، اشك بر دامن مى‏افشانيد تا كسى او را گريان نبيند. روز ديگرى مشاهده مى‏كرد كه خانواده‏اش و ياران پدرش، از خانه و كاشانه‏ى خود رانده مى‏شوند و با اتكاى به خداوند و به خاطر هدف متعالى خود همه رنجها را به جان مى‏خرند و دم نمى‏زنند. آرى او مى‏ديد كه مسلمين رنجديده، سه سال و اندى در آن دره‏ى محدود و در آن تنگناى اقتصادى و اجتماعى اقامت مى‏كنند بى‏آنكه كمترين سستى و فتورى در اصول اعتقاد و ايمان پايدارشان ايجاد شود...
و سخت‏تر و تلخ‏تر از همه آن كه هنوز بيش از چندين بهار از عمر مباركش سپرى نشده بود كه ضربه‏ى بزرگ روحى بر او وارد آمد و مادر مهربان و تنها مونس شب‏هاى تاريك و دردآلودش را از دست داد... در اينجا بود كه غمى سياه و اندوهى جانكاه سايه‏ى هولناك خود را بر وجود مبارك فاطمه (ع) افكند و او را با سختى‏ها و مرارت‏ها و ناراحتى‏هاى روحى، همدم و همراه ساخت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:41  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  | 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9:30  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9:22  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  | 

در مسابقه سفره هفت سين ما شركت كنيد.

سه شنبه ۲۴/۱۲/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9:16  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 14:24  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  | 

نام :محمد

نام پدر: عبدالله

نام مادر : آمنه

کنیه : ابوالقاسم

لقب : محمد امین

محل تولد:مکه معظمه

روز تولد: 17 ربیع الاول

مدت نبوت : 23 سال

مدت عمر : 63 سال

 

خلاصه ای از زندگی حضرت محمد (ص)

هزار و چهار صدوبیست وهفت سال پیش در 17 ربیع الاول کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر یثرب چشم از جهان فروبست . بنابر رسم خانواده های  بزرگ مکه محمد (ص)  به دایه ای  به نام حلیمه سپرده شد تا در بیابان و دور از آلودگی های شهر پرورش یابد.

حلیمه  محمد را که به سن پنج سالگی  رسیده بود به مکه باز گرداند .  آمنه دو سال بعد که برای دیدن پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدینه رفته بود ، بعد از یک ماه ، با کودکش (محمد) به مکه برگشت ، اما دربین راه ، در محلی بنام « ابواء » درگذشت. بعد از مرگ آمنه محمد در دامان پدر بزرگش « عبد المطلب » پرورش یافت  . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ،  در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش « ابوطالب » رفت و تحت سرپرستی وی قرار گرفت .

ابو طالب تا آخرین لحظه های عمرش ، یعنی تا چهل و چند سال با نهایت لطف و مهربانی  ، از برادرزاده اش پرستاری و حمایت کرد . به طوری که حتی در سخت ترین و ناگوارترین پیشامدها که همه اشراف قریش و گردنکشان سیه دل ، برای نابودی « محمد»  دست در دست یکدیگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمایت برادرزاده اش سپر بلا کرد و از هیچ چیز نهراسید .

در سن 12سالگی بود که عمویش ابو طالب او را همراه خود به سفر تجارتی  به شام برد .

درهمین سفر در محلی به نام " بصری " که از نواحی شام بود ، ابو طالب به  راهبی مسیحی که نام وی « بحیرا » بود برخورد کرد . بحیرا هنگام ملاقات محمد از روی نشانه هایی که در کتابهای مقدس خوانده بود ، با اطمینان دریافت که این کودک همان پیغمبر آخر الزمان است .

اما برای اطمینان بیشتر او را به لات و عزی که نام دو بت  معروف مکه بود ، سوگند داد که  آنچه را که از وی  می پرسد بجز راستی نگوید. محمد (ص) با اضطراب و ناراحتی گفت ، من این دو بت را که نام بردی دشمن می دانم ، مرا به خدا سوگند بده !

بحیرا مطمئن شد که این کودک همان پیامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی  و چیزی عقیده ندارد . برای همین بحیرا به ابو طالب سفارش کرد تا او را از شر دشمنان مخصوصاً یهودیان محافظت  کند.

محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . از آلودگیهای  محیط آلوده مکه کناربود و دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکیزه بود ، تا حدی که موجب شگفتی همگان شده بود و به اندازه ای مورد اعتماد بود که به " محمد امین " مشهور شد.

 

ازدواج محمد ( ص)

وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم مکه بنام خدیجه دختر خویلد که پیش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زیاد و عفت و تقوایی  بی نظیر داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به وی بدهد . محمد ( ص)  این پیشنهاد را پذیرفت . خدیجه  غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد .

وقتی غلامش و محمد (ص) از سفر پر سود شام برگشتند ، میسره  «غلام » گزارش سفر را جزء به جزء به خدیجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) برای خدیجه سخنها گفت . خدیجه شیفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد و مدتی بعد خواستار ازدواج با محمد شد . محمد ( ص) نیز این پیشنهاد را قبول کرد .« خدیجه چهل ساله وحضرت محمد ( ص ) بیست و پنج ساله ».

خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمد ( ص ) گذاشت  . محمد ا(ص) بیشتر اوقات فراغت را به خارج مکه می رفت و مدتها در دامنه کوهها و میان غار می نشست و با خدای جهان به راز و نیاز سرگرم می شد . سالها بدین منوال گذشت ، خدیجه نیز می دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نیست ، در «غار حرا» بسر می برد . این نقطه دور از غوغای شهر و  آلودگیهای آن روز ، محل راز و نیازهای محمد ( ص ) بوده است .

 

رفتار  پیامبر ( ص )

رفتارپیامبر (ص )  بزرگوار و کردار آن حضرت ، سرمشق مسلمین و بلکه نمونه عالی همه انسانهاست . پیامبر (ص ) آن چنان ساده و بی پیرایه لباس می پوشید و بر روی زمین می نشست و در حلقه یاران قرار می گرفت که اگر ناشناسی وارد می شد، نمی دانست پیامبر(ص) کدام است . در عین سادگی ، به نظافت لباس و بدن خیلی اهمیت می داد. همیشه با پیر و جوان مؤدب بود. همیشه در سلام کردن پیش دستی می کرد. یتیمان و درماندگان را مورد لطف خاص قرار می داد.  به عیادت بیماران و تشیع جنازه مسلمانان زیاد می رفت . مهمان نواز بود. دست مهر بر سر یتیمان می کشید.

 از خوابیدن روی بستر نرم پرهیز داشت و می فرمود: «من در دنیا همچون سواری  هستم که ساعتی زیر سایه درختی استراحت کند و سپس کوچ کند» در جنگها هرگز هراسی به دل راه نمی داد و از همه مسلمانان در جنگ به دشمن نزدیکتر بود. از دشمنان سرسخت مانند کفار قریش در فتح مکه عفو فرمود و آنها هم مجذوب اخلاق پیامبر (ص ) شدند و دسته دسته به اسلام روی آوردند از زر و زیور دنیا دوری می کرد. اموال عمومی را هرچه زودتر بین مردم تقسیم می کرد و با آن که فرمانروا و پیامبر خدا بود، هرگز سهمی بیشتر از دیگران برای خود برنمی داشت .

 

سخنان برگزیده از پیامبر اکرم (ص)

غافل ترین مردم کسی است که از دگرگونی دنیا از حالی به حال دیگر پند نگیرد .   پیامبر اکرم (ص)

با دارایی خود نمی توانید دل مردم را به دست آورید ، پس دلشان را با اخلاق نیک به دست اورید .   پیامبر اکرم (ص)

بهترین مردم کسی است که مردم از او بهره مند شوند .   پیامبر اکرم (ص)

به یکدیگر هدیه دهید که کینه را از بین می برد .   پیامبر اکرم (ص)

نیکو کاری کامل آن است که در نهان همان کنی که در آشکارا می کنی .   پیامبر اکرم (ص)

آغاز کننده سلام از تکبر بر کنار است  پیامبر اکرم (ص)

هر که نزد ثروتمندی برود و (به خاطر ثروتش ) برای او فروتنی کند ، دو سوم دینش بر باد رفته است .    پیامبر اکرم (ص)

هفته وحدت بر همه مسلمانان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 14:16  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  | 

عبارات مثبتی که متحول میکنند

ذهن ما قابلیت های فوق العاده ای دارد و هر چقدر بیشتر بتوانیم از قابلیتهای ذهنی مان استفاده کنیم ، نتیجه ی بهتری در زندگی خود خواهیم گرفت.


در این پست می خواهیم وارد تکنیک های ذهنی شویم و با بازیابی ذهنمان ، آن را برای رسیدن به موفقیت  پرورش دهیم. نخستین تکنیکی که فرا خواهیم گرفت ، "تلقین به نفس و ورود به ضمیر ناخودآگاه با عبارات تاکیدی مثبت" است.

این تکنیک تاثیر شگرفی بر رویدادهای پیش روی ما در زندگی می گذارد ، در مورد تاثیر علمی عبارات تاکیدی مثبت در جلسات آینده صحبت خواهیم کرد.
تلقین به نفس در واقع یعنی تکرار کردن عبارات تاکیدی مثبت برای به ظهور رسیدن خواسته ها.
جالب است بدانید ، هر چیزی – چه مثبت و چه منفی – به خود و ذهنمان تلقین کنیم ، همان گونه برای ما اتفاق خواهد افتاد .
به برخی از عبارات منفی که ما متاسفانه  به راحتی در زندگی روزمره از آنها استفاده می کنیم و از تاثیر آن غافلیم توجه کنید :

- هیچ وقت تاکسی و اتوبوس گیرم نمیاد ، تا من میام اتوبوس میره !

-  هیچ وقت ریاضی رو یاد نمیگیرم ، اصلاً استعدادشو ندارم !

- امکان نداره تو آزمون بانکها کسیبدون پارتی قبول بشه !

- کلا آدم بدشانسی هستم ، ما اصلن همینجوری بدشانس به دنیا اومدیم !

- آبم می خورم چاق میشم ، فایده نداره که !

اگر بخواهیم لیستی از تلقین های منفی که روزانه به ضمیر ناخودآگاه خود وارد می کنیم را تهیه کنیم ، خود نیز ازوجود این همه عبارت و جمله ی منفی در زندگی روزمره ی خود تعجب خواهیم کرد ، و اینجاست که متوجه می شویم چرا هیچ پیشرفت عمده ای در زندگی نمی کنیم و همان آدمی هستیم که قبلا بودیم !


برای تحول و پیشرفت در زندگی باید ابتدا ذهن خود را از جملات منفی خالی کرده و سپس با عبارات مثبت و سازنده ، جایگزین نماییم.



عبارات تاکیدی مثبت ، جملاتی ساده ، روان و برانگیزاننده با ادبیات شخصی خود ما هستند که می توانند سرعت رسیدن ما به اهدافمان را چند برابر کنند.

8 شرط مهم و اساسی برای عبارات تاکیدی مثبت :



1-    جملات مثبت باید در حال دستیابی باشند.

در برخی کلاس های موفقیت گفته می شود اگر می خواهید به چیزی برسید ، آنرا در حال ببینید ، مثلا چنانچه در پی خوشبختی هستید بگویید " من خوشبختم " ، در حالی که این غلط است.
در برخی موارد ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه ما در مقابل هم قرار می گیرند ، وقتی می گوییم خوشبختم در حالی که اوضاع چندان مناسب نیست ، ضمیر خودآگاه که داده های منطقی را می پذیرد ، خوشبختی فعلی را نپذیرفته و رد می کند در حالی که ضمیرناخوداگاه آنرا قبول می کند.

 از طرفی، وقتی ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه در مورد کاری همسو بشوند ، توان آنها در هم ضرب می شود ، پس چه بهتر که کاری کنیم که آنها را با هم همسو کنیم ، اما چگونه ؟
خب ، من میخواهم خوشبخت بشوم ، همچنین میخواهم ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه را هم با یکدیگر همسو کنم تا نتیجه بهتری بگیرم ، پس بهتر است بگویم :

"من روز به روز به خوشبختی نزدیک تر می شوم . "

 مثال دیگر : من روز به روز به قبولی در کنکور نزدیک تر می شوم.



2-    عبارت های تاکیدی را باید باور کنیم.

بعضی ها علی رغم بکار بردن عبارات تاکیدی مثبت به نتیجه نمی رسند ، دلیل آن دو چیز می تواند باشد.

 الف) برنامه ریزی و تلاش جسمی را شروع نکرده اند ، که در جلسات آتی به تفصیل در مورد برنامه ریزی و هدف صحبت خواهیم کرد.

ب) عبارات تاکیدی را باور ندارند. یعنی در ذهنشان می گویند :

 - من که میدونم آخرشم اینا جواب نمیده !

- حالا هی بگم خوشبخت میشم خوشبخت میشم چه فایده ! من همونم که هستم همون آدم بدبخت !

- بابا ما از این شانسا نداریم ، حالا حالا میگم عبارات رو ها ولی همش واسه دلخوشیه !

 

دقت کنید که لزوما این ما نیستیم که عبارات را باور نداریم ، این طعنه ها و تمسخر ها می تواند از جانب اطرافیان هم باشد ، یا باید آنقدر قوی باشیم که بتوانیم بر انرژی های منفی دیگران غلبه کنیم و یا اینکه اصلا اطرافیان را در جریان حرکت خود در مسیر تحول قرار ندهیم.

 امام علی – علیه السلام – می فرمایند :" با یقین به همه چیز می توان رسید."

 

 باید هر طور شده نسبت به راهی که انتخاب کرده ایم باور پیدا کنیم ، باید یقین داشته باشیم می شود و می توانیم ، وقتی این باور در کنار تلاش جسمی و عبارات تاکیدی مثبت قرار گیرد ، اتفاقات خوبی در زندگی ما خواهد افتاد.



3-    عبارات تاکیدی مثبت حتی الامکان باید کوتاه و ساده باشند.

خیلی نباید جمله ها را طولانی کرد ، باید بتوانیم به راحتی آنها را تکرار کنیم. لازم است چندان در بند جزئیات نباشیم.



4-    عبارات باید "برای ما" برانگیزاننده و محرک بوده بطوری که با بکار بردن و تکرار آنها احساس خوبی به ما دست بدهد.


به طور مثال برای ازدواج ممکن است هر کس عبارت خاص خود را داشته باشد ، به طور مثال :

 - بانوی رویاهای من در راهه !

- من روز به روز دارم به همسر گلم نزدیکتر میشم !

- داره میاد پیشت ، جاده چه همواره !

- به لطف خدا من روز به روز به خوشبختی در کنار همسر مهربونم نزدیک تر میشم !


5-    بهتر است در مواقع مناسب عبارات تاکیدی مثبت گفته شود ، مثلا وقتی ذهنمان از دغدغه ها آرام است و آرامش داریم بهترین حالت برای تکرار عبارات تاکیدی است ، سعی کنید در مواقع استرس و اضطراب عبارات تاکیدی را بکار نبرید.



6-    حتی الامکان سعی کنید عبارات تاکیدی را با صدای بلند تکرار کنید به طوری که خودتان صدا را بشنوید ، البته همانطور که گفتیم ، چنانچه افراد منفی دور و بر شما هستند که با شنیدن عبارات شما را مسخره کرده و نسبت به ادامه ی کار سرد می کنند ، سعی کنید آرام عبارات را تکرار کنید.


7-    تا حصول نتیجه عبارات تاکیدی را تغییر ندهید ، تکرار یک عبارت ثابت در یک موضوع ، برای ضمیر ناخودآگاه بهتر است. مثلا چنانچه عبارات تاکیدی برای قبولی در دانشگاه است ، سعی کنید تا رسیدن به دانشگاه عبارت تاکیدی قبولی دانشگاه را به همان صورتی اولیه تکرار کنید .


8-    بهتر است جملات تاکیدی خود را به این صورت آغاز کنید :

"به لطف خدا ... "
"با کمک خدا ..."
"به لطف الهی ..."
و ..

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 9:56  توسط اعضا شورای دانش آموزی هنرستان نور  |